دختر مشرقی

شعرهای عاشقانه





درباره وبلاگ
دختر مشرقی
دختر مشرقی ام دختر آفتاب
رنگم از پوست بزل کرده مهتاب
زلفم از رنگ سیاه شب یلدا
چشام از روشنی رخ زن شب تاب
همه حرفا مهربونی با نجابت یاری جونی
سر پرده محبت با نگاه آسمونی
دختر مشرقی ام من
خونم از رنگ زلال سرخ عشق
گریه هام چشمه پاک و بی ریا
منم اون تنها ترین دختر شب
که داره میشکنه اما بی صدا
دختر مشرقی ام من
صدام از شرشره آب چشمه ها
تشنه ام تشنه ترین تشنه ها
تشنه مرد سواری که بیاد
قصه هزار و یک شب رو بخواد
تا براش از دیو قصه ها بگم
زخم تن وحشت سایه ها بگم
دختر مشرقی ام من

‍‍


مطالب تازه
سرنوشت
گل
خاطر خاه
یه نامکه عاشقانه
هستی
ازدواج
دلتنگی
نفس
معلم
فریب
نفرین

آرشيو وبلاگ
اردیبهشت 1389
بهمن 1388
بهمن 1387

موضوعات
عشق
مهمون
آئینه
LOVE
زمانه
فریب
LIVE
نفس
کوروش کبیر
عشق اول
چشم به راه
معلم
نفرین
دلتنگی
رنگ عشق
عشق شکسته
عشق چیست؟
توبودی که من خوابشو دیدم
غریبه عاشق

لينكستان
دنیای عکس
تنها تر از تنها
دنیای اعجایب
گلبرگ بی کس
گیلانغرب دی دی
پسرک یخ فروش
بهترین حلقه های ازدواج
...ماه شب چهردهم.....
*********شریعتی*********
وب جوانه حامی دوستان عزیز
عاشقانه ودانلود نرم افزار هاي کم حجم
مجنون لیلی ام... عشق جاودانه ی من خداست




پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389 ساعت 21:48

کاش مي دانستيم زندگي کوتاست
کاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم
کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم
کاش همه را دوست داشتيم
کاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم
کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد
کاش دلهايمان دريايي مي شد
کاش مي فهميديم زندگي زيباست
و
لذت مي برديم تا نهايت
کاش ميدانستيم که ما نمي دانيم فردا برايمان چه اتفاقي مي افتد
کاش بهانه اي براي ناراحت کردن دلهاي زخم خورده نبود
کاش...
کاش...
کاش...

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را
از نگاهش مي توان خواند
اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم
سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد
بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

 

اشکی به چشم و در دلم آهی نمانده است

دیگر مرا ز عشق،گواهی نمانده است

در چشم بی فروغ من از رنج انتظار

غیر از نگاه مانده به راهی نمانده است

در سینه سر چرا نکشم،چون که بر سرم

جز سایه های بخت سیاهی نمانده است

در دوره ای که عشق گناهست،بر دلم

جز جای داغ مهر گناهی نمانده است

نوری ز مهر نیست به دل های دوستان

لطفی دگر به جلوه ماهی نمانده است

در باغ خشک دوستی ای باغبان عشق

از گل گذشته،برگ گیاهی نمانده است

شور و حلاوتی ز کلامی ندیده ایم

شوقی و جذبه ای به نگاهی نمانده است

حسرت کشی ببین که دگر از وجود من

جز ناله های گاه به گاهی نمانده است

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

پسر و دختر شديداً عاشق همديگه بودن. ....

به چشم همه ي دوستاشون، اونا يه زوج کامل بودن. اونا با هم بيرون ميرفتن، مثل همه ي زوج هاي ديگه، و از با هم بودن و عشق شون لذت مي بردن. با اين حال، چيزي بود که پسر نمي فهميد. هر وقت بارون ميومد، دختر عاشق اين بود که تنهايي بره بيرون زير بارون و به نظر مي رسيد بهش خوش مي گذره. پسر هميشه مي خواست به دختر زير بارون بپيونده، اما دختر جلوش رُ مي گرفت و مي گفت ميترسه مريض بشه. پسر خيلي اهميت نمي داد. فکر مي کرد تا وقتي که دختر خوشحاله، خب خودش هم همون طور خوشحاله.

چيزاي خوب هيچ وقت دووم نميارن. عشقشون يک سال ادامه داشت، و پسر دختر ديگه اي رُ ملاقات کرد. عشق به اين دختر خيلي قوي تر بود و نهايتاً پسر شروع کرد به پايان دادن به رابطه ي قبلي. دختر مي دونست بايد بذاره بره، چون پسر مثل يه اسب وحشي مي مونه؛ از آزادانه گشتن در چمنزر وحشي لذت ميبره. در آخرين روز دوستي شون، پسر دختر رُ ‌فرستاد خونه. پسر آخرين بوس شب به خيرش رُ کرد و گفت که براي همه چيز متاسفه. قبل از اين که از هم جدا بشن، پسر از دختر يه سوال پرسيد. «چه طور مي توني هر دفعه دوست داشته باشي تنهايي بري زير بارون، بدون اين که من همراهي ت کنم؟» دختر يه خنده ي تصنعي کرد و گفت:‌«براي اين که نمي خوام منو ببيني که زير بارون گريه مي کنم

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

 نيستي كه اندازه بگيري وسعت دلتنگي من


همه جا پر شده از تو ...

لا به لاي همه گلدانها...

حتي توي حوض ماهيها پيدايي

در تمام نفسم ميشنوم بوي تو را
                                                                                                                   
روي ديوار كه پوشيده شده از پيچك

باز تو نيلوفر من مي پيچي ساناز بدور پيچك

اين همه هستي و باز غرقم در غربت تنهاي خود

آه، چه مي گويم ؟

به يقين خاطر نازكت آزرده شده از دستم

خواهش دست من از لمس تنت بيهوده ست

تو عزيزي گل من

مثل يك قطره اشك ، جسم تو پاك و ذلال است

آه، اي ياس، گل زيبايم

باز دلم تنگ صداي تو شده است

باز دلگير هواي تو شده است

غربت اين دشت پر از فتنه تنهايي توست

باز آغوش تو را داد زدم

باد برخاست صدايم بشكست

اي تمامي وجودم ، پيكر بي جان مرا ياري كن

نه، ... تمناي مرا پاسخ نيست

خسته از خانه و ديوار شدم

بروم دل بدهم ، عاشق كوچه شوم

شايد بجايي برسم

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

شانه هایم زیر بار غم شکست

شاخه های سبز امیدم شکست

عشق ما در شیشه فرهاد بود

عشق شیرین ریشه اش در باد بود

هیچ کس حرف صداقت را نزد

هیچ کس دل را بر این دریا نزد

یک نفر امروز در چشمم شکست

یک نفر بار سفر بست و گسست

یک نفر با خاطراتم دور شد

یک نفر با قصه ها محشور شد

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

در این بازار نامردی به دنبال چه می گردی؟ .....

نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی ......

برو بگذر از این بازار ، از این مستی و طنازی .....

اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

وقتی دل تنها کالائیست که خدا شکسته ی آن را می خرد

پس چرا من به دست کسی که دلم را شکست بوسه نزنم؟!






پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389 ساعت 13:2

امروز روز ما شدن است و فردا روز تنها شدن ...
امروز روز پروانه شدن است و فردا روز سوخته شدن ...
امروز روز خاطره شدن است و فردا روز فراموش شدن ...
امروز روز فدا شدن است و فردا روز فنا شدن ...
امروز روز بهار شدن است و فردا روز پاییز شدن ...
امروز روز خواب شدن است و فردا روز خراب شدن ...
امروز روز منتظر شدن است و فردا روز خسته شدن ...
امروز روز قصه شدن است و فردا روز غصه شدن ...
امروز روز بیست شدن است و فردا روز نیست شدن ...
امروز روز مرد شدن است و فردا روز نامرد شدن ...
امروز روز آشنا شدن است و فردا روز غریبه شدن ...
امروز روز داد شدن است و فردا روز بیداد شدن ...
امروز روز ترانه شدن است و فردا روز مرثیه شدن ...
امروز روز همنفس شدن است و فردا روز در قفس شدن ...
امروز روز اول شدن است و فردا روز آخر شدن ...
امروز روز گل شدن است و فردا روز خار شدن ...
امروز روز عاشق شدن است و فردا روز بیزار شدن

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت از این عشق سوختن آموخت

فرق من و تو پروانه در اینست پروانه پرش سو خت

ولی من جگرم سوخت

شمع من غصه نخور پروانه می خواهد تورا...!

عاقبت جان میدهد مردانه میخواهد تو را...!

عاشقت گشتم تو گفتی عاشقان دیوانه اند

عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای

















پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389 ساعت 12:40

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند  با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم  بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

ای روزگار چرا سرنوشتم را این گونه رقم زدیو آوردی

ای روزگار چرا آخرخط را این گونه سر راهم آوردی

ای روزگار چرا خاطرات تلخ کودکی ام را به یادم آوردی

ای روزگار چرا آینده ای تلخ برایم آوردی

ای روزگار چرا حس عاشقی را در وجودم آوردی

ای روزگار چرا غم وغصه را به دلم آوردی

ای روزگار چرا ظلمت تنهایی را برایم آوردی

ای روزگار چرا مرا اینگونه به یاد آوردی

ای روزگار چرا مرگ را جلوی چشمانم آوردی

ای روزگار چرا لحظه های آخر عمرم را آوردی






دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 ساعت 20:50




دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 ساعت 13:30

"سرود دل تنگی"

 

بسی خسته ام

از محبتهایِ ظاهری

از تنها خندیدنهای بسیار و

از گریه هایِ الکی

از دوستت دارم هایِ زورکی

از هرزگیِ نگاههایِ دزدکی

باز بریدن دستهایِ بی گناه

به خاطر گفتنِ حقیقتِ بی پناه

از چشم پوشیدنهای بسیار

در برابر گناهِ کشتنِ آدمیان

شِکوه های بسیار دارم و اما

دلم بسی دیگر ندارد توان

چشمهایم نمی کشد تا صبح

قلبم دگر نمی زند تا فردا








یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 21:28
عکسهایی جالب از ازدواج


قبل از ازدواج

بعد از ازدواج

بعد از طلاق

ازدواج مردو میسازه میگن

آیا این درسته!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینم یه عکس جالب دیگه از ازدواج

حال کردین ازدواج واقعا مردو می سازه

حالا ببینیم ازدواج یعنی چی؟


اینم عکس یه عروس خانم خوشکله:






یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 14:59

             

        تقدیم به بروبچ اتاق 204 ایلام

                               

                                   


Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

يک بار دختري حين صحبت با پسري که عاشقش بود  ازش پرسيد

چرا دوستم داري ؟ واسه چي عاشقمي؟پسر گفت :دليلشو نميدونم

...اما واقعا دوستت دارم دختر:تو هيچ دليلي رو نميتوني عنوان کني...

پس چطور دوستم داري؟چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

من جدا دليلشو نميدونم اما ميتونم بهت ثابت کنم .دختر:ثابت کني!نه من

دليلتو ميخام .پسر:باشه ...باشه...ميگم...چون تو خوشگلي"صدات گرم و

خواستنيه "هميشه بهم اهميت ميدي"دوست داشتني هستي"به خاطر

لبخندت .دختر از جواب اون خيلي راضي و قانع شد .متاسفانه چند روز بعد

اون دختر تصادف وحشتناکي کردو به حالت کما رفت.

پسرنامه اي کنارش گذاشت با اين مضمون :عزيزم گفتم،بخاطر صداي گرمت

عاشقتم اما حالا که نميتوني حرف بزني،ميتوني؟

نه!پس من ديگه نميتونم عاشقت بمونم گفتم بخاطر اهميت دادن ها و

مراقبت کردن هات دوستت دارم اما حالا که نميتوني برام اونجوري باشي

،پس منم نميتونم دوست داشته باشم. گفتم واسه لبخندات،براي حرکاتت

عاشقتم اما حالا نه ميتوني بخندي نه حرکت کني پس منم نميتونم

عاشقت باشم اگه عشق هميشه يه دليل  ميخوادمثل همين الان پس ديگه

براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دليل ميخواد؟!

نه!معلومه که نه!

پس من هنوز هم عاشقتم!

عشق واقعي هيچوقت نمي ميره

اين هوس است که کمتر و کمتر ميشه و از بين ميره

عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم

ولي عشق کامل و پخته ميگه :بهت نياز دارم چون دوستت دارم

سرنوشت تعيين ميکنه که چه شخصي تو زندگيت واردبشه

اما قلب حکم ميکنه که چه شخصي در قلبت بمونه"

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

به که گويم که تو منزلگه چشمان مني

 

به که گويم که تو نوازشگر دستان مني

 

به چه سازي بسرايم دل تنهاي تو را

 

به که گويم که تو آهنگ دل و جان مني

 

گر چه پاييز نشد همدم و همسايه من

 

به که گويم که تو باران زمستان مني

 

همه رفتند از اين شهر و دلم تنها ماند

 

به که گويم که تو عمريست که مهمان مني

 

گر چه خورشيد سفر کرده ز کاشانه ي من



به که گويم که تو عمري مه تابان مني



Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

 

 

به آسمان بگوييد     


ديگرنبارد

اشکهای من همه عالم را سيراب می کند

به زمين بگوييد          

ديگر نلرزد

که دلم به اندازه ويرانی تمام دنيا لرزيده است

به کودکان آواره بگوييد

ديگر ننالند

که من به اندازه تمام ناله هاشان

فرياد در سينه حبس کرده ام

به عقربه ها بگوييد

ديگر به دنبال هم ندوند

که من به اندازه تمام ثانيه ها لحظه ها را شمرده ام

شمرده ام تا . .

 

 

 

 





پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 1:25

هم نفس

ای نفسم

هم نفسم

ای تو همه کارو کسم

توئی کلید قفسم

بگو به تو کی می رسم

دوست دارم

دیونه وار

نزار منو به انتظار

هرجا باشی

تورو می خوام

اگه نیای خودم میام

یادم میاد شب چشمات

بارونی از ستاره بود

نوازش دستای تو

زندگی دوباره بود

نزار که اون ستاره ها

بیان پایین از اون بالا

هرجا باشی تورو می خوام

اگه نیای خودم میام

حتی اگه میون ما

هزار هزار دشت خدا

حتی اگه قصه ها فاصله شد میون ما

فاصله رو بر می دارم

دنیا رو سر می زارم

تورو می خوام

تورو می خوام

اگه نیای خودم میام

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

دل

پنجرهای به روی این خرابه دل وا نمی شه

رو سقف آسمون دل آفتابی پیدا نمی شه

رفتن و مردن گل یاس و مریم و اقاقیا

خزون نشست تو باغ دل بهاری پیدا نمیشه

کی میشه وقت رفتنم سر برسه

رها بشم غصه به گردنم نرسه

هر دلی عالمی داره

غصه و ماتمی داره

اشک اگه با خنده بیاد

گریه چه عالمی داره

دلم می خواد راهی بشم بهرو من بیارم

دست ببرم تو ابرو مه خورسیدو در بیارم

کوه بشمو رو هرچی قلبه سنگه پا بزارم

خنده بشم رو لب غم گریشو در بیارم

قلب مثل سنگ واسه چی

حرف پر از رنگ واسه چی

تموم ما باید بریم

دروغ و نیرگ واسه چی

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

عکساشو پاره کردم

 

یار من بی وفا شد

رفت سوی یک یار دیگه

دل منو تنها گذاشت

از پی دلدار دیگه

گفتمش دل آخرش

جدا میشه ز سینه

گفت که راهی نداره

بخوای نخوای همینه

یار قسم خورده یه روز دیدم شده غریبه

خواب کسی رو دیده و خواب منو ندیده

گفتم که یاز نازنین شیشه دلم چی میشه

گفت که دیگه خسته شده با سنگ زده به شیشه

منم عکسهاشو پاره کردم

نامه هاشو پاره کردم

فکر یه چاره کردم

دفعه آخر که رفته قلب منو شکسته

رو دل عاشق من همه درها رو بسته

دفعه آخر که رفته هیچی واسم نذاشته

روی صدتا قول و پیمون رفته و پا گذاشته

منم عکساشو پاره کردم

نامه هاشو پاره کردم

فکر یه چاره کردم







یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 ساعت 21:44



روز معلم رو به تمام معلم های دلسوزم تبریک میگم






یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 ساعت 13:59